بسمه تعالي
آن چشمهاي آبي درشت در دريا ي سفيد چهره اش همچو مرواريد در صدف مي درخشيد و آن قامت رعنايش در لباس ابر گونه زير آسمان آبي گلزار بي انتها همچو قطره پاك باران لطيف و با طراوت رنگين كماني از عشق پاك و صادقانه آفريده و همچو فرشته با لبهاي سرخش لبخند مي زد گويي ملكه فرشتگان بود .
اولين بار او را در دانشگاه هنگامي كه زير درخت سرو روي نيمكت چوبي نشسته بود و شاخه گلي سرخ را نوازش مي كرد ديدم .چقدر زيبا آن منظره رمانتيكترين منظره اي بود كه تا آن زمان ديده بودم .
خيلي دلم مي خواست اسم او را بدانم به همين علت تصميم گرفتم پيش او بروم چند قدم بيشتر نمانده بود كه به او برسم زنگ اولين كلاس من به صدا در آمد مجبور شدم ملاقات با او را به زماني ديگر موكول كنم و به سر كلاس رفتم در كلاس نشستم ، دانشجويان تك تك وارد كلاس مي شدند و روي صندلي مي نشستند من كتابم را روي ميز گذاشتم و مشغول ورق زدن صفحات آن شدم تقريبا كلاس پر شده بود در همين حال بودم كه احساس عجيبي به من دست داد درونم آشوبي به پا شده بود قلبم تند تر مي زد سرم را بلند كردم بي اختيار به درب كلاس خيره شدم انگار منتظر آمدن كسي بودم اما مثل اين كه اين احساس فقط به من دست داده بود چون ديگران كاملاً عادي مشغول كار خود بودند .چشمهايم به درب خيره مانده بود .همه چيز در يك لحظه و مانند رعد و برق اتفاق افتاد صداي قدمهاي خاصي را در آن شلوغي مي شنيدم دلم به شدت شور مي زد ديگر تحمل نداشتم صداي پا بسيار نزديك شده بود در كلاس آرام باز شد و او وارد كلاس شد من همان طور با نگاه او را تعقيب مي كردم كه كجا مي نشيند .او درست يك صندلي جلوتر از من نشست طوري كه من راحت نيم رخ او را مي ديدم خيلي خيلي خوشحال شدم طوري كه از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم . بعد از چند دقيقه استاد وارد كلاس شد و اسم همه را تك تك خواند من لحظه شماري مي كردم كه چه زماني اسم او را مي خواند .استاد سر انجام به اسم او رسيد و دستش را بالا برد بله درست شنيدم اسم او اليشا بود واي چه اسم زيبايي اسم او مانند چهره اش زيبا و دلنشين بود من كه هميشه داستان ليلي و مجنون را مسخره مي كردم و به آن اعتقاد نداشتم اينك مانند مجنون مجذوب اليشا شده بودم دوست داشتم كلاس درس تا ابد ادامه داشته باشد اما نه براي درس خواندن بلكه مي خواستم تا ابد چهره ي زيباي او را ببينم اما افسوس كه اين خيالي بيش نبود و سرانجام زنگ كلاس به صدا در آمد و دانشگاه تعطيل شد من دور را دور به او نگاه مي كردم تا اين كه به بيرون دانشگاه رسيديم .من همين طور به او نگاه مي كردم كه كجا مي رود او به سمت پاركينگ رفت و سوئيچي را از كيفش بيرون آورد و درب الگانس را كه آلبالويي رنگ بود را باز كرد و سوار شد و رفت و من به او نگاه مي كردم كه چطور دور و دورتر مي شد .
به خودم گفتم : ‹‹او يك دختر پول دار و طبقه بالاست و هرگز من را قبول نمي كند ›› من هر وقت از مادر بزرگم مي پرسيدم كه ما زير خط فقر هستيم يا بالاي آن ،مادر بزرگ لبخندي مي زد و مي گفت : ‹‹ مهدي جان آن نخ و سوزن را به من بده ›› وقتي نخ و سوزن را به او مي دادم او آرام با متانت مي گفت : ‹‹ ببين نوه عزيزم مادر چشمش نمي بيند اين سوزن را براي من نخ كن ›› و وقتي سوزن را براي او نخ مي كردم با همان لحن مي گفت : ‹‹ ببين عزيزم ما مثل اين سوزنيم يعني اگر اين سوزن ما باشيم و اين نخ خط فقر ما يك پايمان زير خط فقر و پاي ديگرمان بالاي خط فقر ›› و اين داستان هميشه ادامه خواهد داشت .
هر پنج شنبه فقط براي درس به دانشگاه نمي رفتم بلكه براي ديدن اليشا به دانشگاه مي رفتم هر روز بيشتر در رفتار و گفتار او دقت مي كردم او هم گاه گداري به من نگاه مي كرد ولي كاملاً عادي.
يادم مي آيد يك روز وقتي با مادر بزرگ به مركز شهر رفته بودم در حين قدم زدن اليشا را جلوي ويترين يك مغازه كفش فروشي مشغول ديدن كفشها ديدم . سر جاي خود ايستادم و به آن طرف خيابان كه او ايستاده بود خيره شدم و كلاً مادر بزرگ را فراموش كرده بودم .مادر بزرگ متوجه من شده بود آرام گفت : ‹‹چشمت او را گرفته از او خوشت مي آيد .››
من گفتم : ‹‹بله به نظر من او خيلي زيباست اي كاش او مال من بود .›› تا اين جمله را گفتم مادر بزرگ گفت : ‹‹واقعاً چه جالب همين جا بايست مي روم از نزديك ببينمش .››
من تازه به خودم آمدم كه چه چيزي گفتم و از آنجا كه اخلاق مادر بزرگ خوب مي شناختم سريع گفتم : نه نه مادر بزرگ تو را به خدا نه . اما ديگر خيلي دير شده بود مادر بزرگ از خيابان گذشته و كنار آليشا ايستاده من هم سريع طوري كه آليشا متوجه من نشود به آن سمت خيابان رساندم وقتي به آن سمت خيابان رسيدم آليشا در پياده رو شروع به حركت كرد و از آنجا دور شد .
نفس نفس زنان خودم را به مادر بزرگ رساندم و گفتم : مادر بزرگ قشنگ بود نظرت در مورد او چيست ؟ مادر برگ عينكش را بالا و پايين كرد و گفت : به نظر من بد نيست ولي فكر مي كنم هم گران باشد و هم به پاي تو نخورد . با تعجب گفتم :چي مادر بزرگ اصلا معلوم هست در مورد چه چيزي حرف مي زنيد . مادر بزرگ گفت : خوب معلومه در مورد اين كفشها تو از چي حرف مي زني . من هم داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم و هم از خنده روده بر مي شدم گفتم : من هم منظورم كفش بود حالا يادم افتاد يك جفت كفش اضافه دارم ديگه اين كفش را نمي خواهم . به هر شكلي بود مادر بزرگ را متقاعد كردم كه من كفش دارم و احتياجي به كفش جديد ندارم . بعد از مدتي با مادر بزرگ وارد يك پاساژ بزرگ چند طبقه شديم وقتي به طبقه دوم رسيديم از كنار يك پيتزا فروشي گذشتيم مادر بزرگ گفت : برويم يك پيتزا بخوريم . من كه تا به حال چنين دست و دلبازي را از مادر بزرگ نديده بودم قبول كردم .
رفتيم داخل و دو عدد پيتزا ي مخصوص همراه با مخلفاتش سفارش داديم و با هم ميل كرديم وقتي گارسون ثورت حساب را آورد من با چهره اي خندان به مادر برگ نگاه مي كردم تا او حساب كند اما او اين كار را نكرد به مادر بزرگ گفتم چرا حساب نمي كنيد . او هم در جواب به من گفت من كه پول همراه ندارم خنده من به گريه تبديل شد و با حالت تعجب گونه گفتم : اگر پول نداشتي پس چرا گفتيد بياييم اينجا من هم كه پول ندارم حالا چه كار كنيم .
اين طوري بود كه من و مادر بزرگ شروع به جرو بحث كرديم همه اشخاصي كه در آن مكان حضور داشتند از گارسون گرفته تا مشتري همگي از خنده روده بر شده بودند . از بين صداها ناگهان صداي لطيف و دلنشيني گفت : آنها مهمان من هستند . من و مادر بزرگ با شنيدن اين حرف دست از جر و بحث برداشتيم و هر دو با هم به پشت سرمان نگاه كرديم واي خداي من مثل اين كه تما بدنم به يكباره پودر شد و به زمين ريخت آن صدا صداي اليشا بود من گفتم : واي خداي من آبرويم رفت .مادر بزرگ گفت : او را مي شناسي . گفتم : من او را نمي شناسم ولي او من را مي شناسد . بعد از اين ماجرا از آنجا بيرون آمديم و اليشا هم با ما بود به او گفتم ك خيلي ممنون كه حساب كرديد بعداً به شما اين پول را بر مي گردانم . اليشا با لبخند گفت : اين چه حرفيه شما مهمان من بوديد حالا اگر اجازه بدهيد من مي روم خيلي ديرم شده خداحافظ .
او از ما جدا شد .من به مادر بزرگ گفتم : خوب مادر بزرگ ديگر كاري نداري برويم . مادر برگ گفت :كجا گفتم : برويم ديگر .مادر بزرگ گفت : من نمي توانم از پله ها بيايم بايد با آسانسور برويم . با كلي اسرار سر انجام قبول كردم تا با اسانسور برويم . دو كوپه آسانسور خالي بود در همان لحظه كه ما به كوپه آسانسور رسيديم يك آقاي مسني هم سوار كوپه سمت راست شد و به ما گفت ك مي خواهيد بياييد پايين با هم گفتيم : نه
وقتي او با آسانسور سمت راستي پايين رفت من و مادربزرگ خوشحال وارد آسانسور سمت چپي شديم و مادر بزرگ دكمه طبقه هم كف را فشار داد اما هر چه دكمه را فشار مي داد آسانسور حركت نمي كرد .
به مادر بزرگ گفتم : حتما خراب است .
وقتي از آسانسور بيرون آمديم يكي از نظافتچي ها بلافاصله وارد آسانسور شد و با فشار دادن دكمه طبقه هم كف آسانسور به پايين رفت من و مادر بزرگ هم زمان به چهره هم خيره شديم در همين لحظه صداي خنده اي به گوش ما رسيد سرمان را كه برگردانديم اليشا را ديديم كه پشت سر ما ايستاده و مي خندد .جلو آمد و دكمه اسانسور سمت راستي را زد و گفت : ببخشيد كه خنديدم .
بعد از اين كه آسانسور بالا آمد همراه اليشا پايين رفتيم . اليشا اصرار كرد كه بايد ما را به درب منزلمان ببرد ما سوار الگانس شديم و جلوي درب خانه پياده شديم .
آن روز را هرگز فراموش نمي كنم .بعد از آن روز هميشه مي خواستم احساسي را كه نسبت به او داشتم مستقيماً به او بگويم اما به خودم مي گفتم : حالا كه او لطف كرده و ما را تا منزل آورده دليل نمي شود كه من به خودم اين اجازه را بدهم كه از او خواستگاري كنم .
ترم تمام شد و من ديگر اليشا را نديدم تا اين كه يك روز زنگ خانه ما به صدا در آمد وقتي جلوي درب رفتم يك مرد از من پرسيد : شما مهدي هستيد . با خونسردي گفتم : بله . او گفت : شما بايد با من بياييد . گفتم : كجا گفت : خانم اليشا از من خواستند كه شما را پيش ايشان ببرم . من خنديدم گفتم : شوخي مي كنيد . مرد گفت : نه آقا .
قبول كردم سريع لباسم را پوشيدم و با او به نزد اليشا رفتم وقتي جلوي درب منزل او رسيديم راننده گفت : من از اين جلوتر نمي توانم بيايم لطفاَ پياده شويد و زنگ بزنيد . من خيلي تعجب كردم پياده شدم و زنگ را زدم بلافاصله در باز شد از حياط گذشتم و از پله هاي چوبي بالا رفتم وقتي به طبقه دوم رسيدم در اتاقي باز بود در زدم و وارد اتاق شدم همه در كنار يك تخت زيبا مانند تخت پادشاهان جمع شده بودند من سلام كردم همه به من خيره شدند يك صداي لطيف و دلنشين گفت : لطفاً همه بروند بيرون به جز مهدي .
همه بدون كوچكترين سؤالي خارج شدند من آرام آرام جلو رفتم . آخرين نفري كه از اتاق خارج شد درب اتاق را بست من سرم را برگرداندم و به درب اتاق نگاه كردم .صدا آمد : مهدي بيا جلو .
چند لحظه مكث كردم آن صدا درست بود آن صدا صداي اليشا بود سريع جلو رفتم او در تخت دراز كشيده بود . وقتي مرا ديد يك لبخند زد . به او گفتم : خدا بد نده چي شده ؟ او با لبخند گفت : هيچي . اما وقتي اصرار كردم گفت : سرطان گرفته و هر لحظه ممكن است كه بميرد من خيلي ناراحت شدم دستش را بلند كرد و گفت دست مرا بگير دستش سرد بود اما لطيف او لبخندي زد و گفت : حال مادر بزرگ چطور است ؟ گفتم : خيلي خوبه هنوز هم عاشق پيتزا است . خنديد و گفت : به نظر تو چهره من تغيير نكرده ؟ به چهره او نگاه كردم اول مي خواستم بگويم نه اما وقتي خيلي بيشتر دقت كردم متوجه شدم بينيش را عمل كرده و نوك آن را رو به بالا كرده گفتم : آره بيني شما ……
بلافاصله گفت : يادت هست آن روز در كلاس وقتي حرف همسر دلخواه شد گفتي دوست داري نوك بيني همسرت رو به بالا باشد .
گفتم : آره . گفت : من هم به خاطر خواسته تو بينيم را عمل كردم . اشك در چشمانم موج زد شروع به گريه كردم او دست چپش را بلند كرد و با آن موهاي مرا حالت داد و گفت : گريه نكنيد ناراحت مي شوم راستي مدل موهايت را عوض كردي خيلي قشنگتر شديد . به او گفتم : من من .
گفت : مي دانم در تمام آن دوران كه در دانشگاه بوديم هر روز لحظه شماري مي كردم كه به من بگويي دوستم داري و از من تقاضاي ازدواج كني اما تو هرگز اين كار را نكردي .اما من خيلي دوستت دارم و امروز كه در اين وضعيت هستم دوست داشتم اين راز را به تو بگويم و بعد بميرم . سرش را بالا آورد با آن چشمهاي آبي درشتش به چشمهاي من خيره شد و گفت : دوستت دارم . به او گفتم : من هم دوستت دارم . با گفتن اين كلمه آرام سرش را روي بالشت گذاشت و در حالي كه چشمهايش همچنان باز بود قطره اشكي از چشمش بر گونه هاي سفيدش جاري شد و آرام چشمهايش را بست . دستش شل و بدنش سرد شد او مرد .اما قطره اشك همچنان بر گونه هاي او روان بود من عكس خود را در آن قطره اشك زلال ديدم ولي افسوس تنها بودم وقتي آن قطره را مزه كردم خيلي تعجب كردم چون آن قطره اشك بر عكس قطرات اشك ديگر شيرين بود مانند عسل و من جلو رفتم زانو زدم و دستش را بوسيدم و شروع به گريه كردم.
و اينك جسد او روبروي من است وقتي او مرد نامه اي را به من دادند كه او قبل از مرگش براي من نوشته بود .او نوشته بود :
من حاضر بودم از دينم به خاطر تو بگذرم و مسلمان شوم اما تو احساساتت را از من پنهان كردي از تو خواهش مي كنم سوگند ياد كني كه ديگر هرگز احساساتت را از هيچ كسي پنهان نكني مي دانم مي گويي بعد از من ديگر به هيچ كسي دل نخواهي بست اما از تو مي خواهم بعد از من اين كار را نكني به يك دختر زيبا دل ببند اما از او احساساتت را پنهان نكني از هر كس كه خوشت آمد مستقيم به او بگو چون بعد ممكن است خيلي دير شده باشد من عاشق تو هستم و عاشق تو باقي خواهم بود و در بهشت يا جهنم هيچ فرقي نمي كند هر جا كه باشي من در كنار تو و با تو خواهم بود .
هر چي آرزوي خوبه مال تو هر چي كه خاطره داريم مال من
اون روزاي عاشقونه مال تو اين شبهاي بي قراري مال من
منمو حسرت با تو ما شدن تويي و بدون من رها شدن
دوستت دارم و عاشقانه مي پرستمت اليشا
اين خلاصه متن نامه او بود و اينك او در داخل تابوت در كليساي جامع آرام خوابيده بود چقدر غمناك نمي دانم چطور مي توانم آن نگاه و آن لبخند شيرين او را فراموش كنم آيا اگر شما به جاي من بوديد مي توانستيد او را به راحتي از ياد ببريد ؟
