تبليغاتX
کوهستــــــــــــان صورتـــــــــــــــی
داستان -شعر- عکس -خاطرات و مطالب عاشقانه

                                                     

گریستن را


همچون تنهایی ناممکن ومحکوم


آموخته ام.


ومن،


آن پرنده ترد ونازک بالم


تا کی مجال پریدن در آسمان فلزی را دارم؟


گویا،تارک دنیا شده ام!


وبهترین نماد دلتنگی ام،


باران.


وتمام تلاش خود را


با سکوتی مات و غمگین


عقیم گذاشتم و من،


همه چیز داشتم واکنون،


هیچ ندارم.


بر گشته ام به زندگی عادی ام


رسیدگی به تنهایی ها!

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟


استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در

هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا

 خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني

 برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه

 جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .


استاد گفت: عشق يعني همين


شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟


استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد

 داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از

 مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در

 جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم.

ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .


استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:55 | لینک  |