بسم الله
داستان کوتاه:چی فکر می کردیم چی شود
نویسنده:محمد محمد بیگی
تو چشمام خیره شده بود و فقط به من نگاه می کرد با اون که فاصله چندانی باهاش نداشتم
ولی نمی تونستم علت درست نگاهشو متوجه بشم چشمهای مشکیش توی اون نوراتاق یه برق خواصی داشت
تا حالا این قدر دقیق به چهره اش نگاه نکرده بودم خیلی زیبا بود با چشماش باهام حرف میزد
انگاری می خواست بپره تو بغلم خیلی نازشده بود دستای لطیفش مثل برف سفید بود انگاری تو وایتکس
گذاشته بود بدنش سفید سفید بود بینی کوچک و نازی داشت خیلی خیلی ناز خیلی دلم می خواست تو
بغلم بگیرمش و بعد از یه نوازش حسابی ببوسمش اما نمی تونستم یه چیزای مانع این کار می شد
لبهای سرخش درست مثل یک آلبالوی خوش رنگ و آب دار بود نمی دونم چرا اینقدر دوستش داشتم
از میون اونهم اونو انتخاب کردم یعنی راستشو بخوای از همون اول که عکسشو تو آلبوم اون آقا دیدم
عاشقش شدم به اون آقا گفتم من اینو می خوام آقاه گفت:می دونی از نظر شرعی مشکل داره
تو یه جونی ممکنه مریضی خواصی بگیری اون برای تو مناسب نیست اما من اسرار کردم
آقاه گفت: یه شب می دم بهت آزمایشی اگه ازش زده شدی بیارش هر کدوم ازاین خوشکلا و تن نازا رو خواستی
بهت می دم امشب رو بهت می دم بعد یه مکسی کردو به چشای اون خیره شد و گفت: تو چی از این جون
خوشت می یاد سرش رو تکون داد آقاه گفت چون تو هستی پانزده هزار تومن ولی بگم می دونی که
این کار خلافه و اگه مامورا بریزن اینجا من بیچاره می شم من اینو خیلی دوست دارم
شب اولشه که می ره خونه یکی بهش سخت نگیر راستشو بخوای از خونه فرار کرده نمی خوام بهش سخت بگیری
سیع کن ازیتش نکنی بعد رو به اون کرد و گفت ملوسم مراقب خودت باش
بعد باهم سوار ماشین شدیم و بردمش تو خونه وارد خونه که شدیم از ترس مادرم که نکنه یه وقت متوجه بشه
پاورچین پاورچین بردمش داخل اتاقم و گذاشتمش رو تختم و کنارش نشستم به چشمهای سیاهش خیره شدم
بعد گرفتم تو بغلم و حساب نوازشش کردم و بوسیدمش وای چه حس خوبی داشتم چقدر زیبا اما اینقدر اونو فشار دادم تا
صداش دروامد یه دفه تا به خودم اومدم دیدم مامانم جلوی در اتاقم ایستاده و خیلی عصبی ناراحت و بیشتر از همه متعجب بود
وقتی مامانم دادزد اون از بغلم جداشد و همین طور به چشمای مامانم خیره شد من از خجالت داشتم آب میشدم
نمیدونستم چی باید بگم و یا اصلا چه کار کنم تا این که مامانم گفت:آخه دختر این چه کاریه که تو کردی؟؟؟؟
چرا یه گربه رو برداشتی آوردی تو اتاق و اینطوری بغلش کردی و حسابی حسابی دئوام کرد منم کم نیاوردم
زودی زدم زیر گریه و گفتم : آخه مامان همه دوستام یه گربه دارن ولی ولی من ندارم خوب منم دلم
گربه می خواست برای همین آدرس یه آقایی رو که هیوانات قاچاقی و ارزون میفروشه رو از یکی از دوستام
گرفتم و رفتم یه گربه خریدم مامان کلی از بیماری هاو بدی هاو واین که مکروه و... گفت که منو متقاعد کرد
ببرم گربه رو به همون فروشنده پس بدم
نتیجه اخلاقی نگه داشتم گربه به صلاح یه دوختر نیست چون ممکنه بیمار بشه

.......................................................................................................................

جملات یک
1
انسان هرلحذه باید انتظار مرگ را داشته باشد زندگی یعنی زنجیری از لحذهها
و ما فقط در لحذهای که هستیم زنده هستیم نه غیر از آن
2
رسیدن به خوشبختی کاری غیر ممکن است اما تلاش برای فهمیدن خوشبختی ممکن وشیرین است
3
به دنبال لذت های دنیا رفتن جز دور شدن از خوی انسانی و تبدیل شدن به موجودی زشت
و گرفتار شیاطین چیزی را نصیب انسان نمی کند
4
لبخد و بشاشی انسان را به بالاترین پله خوشنودی از خود می رساند
5
وقتی از جنگل می گذری از حیوانات درنده نترس بلکه از کلاغها درحراس باش
6
به آنچه داری قانع باش تا آنچه می خواهی را به چنگ آوری


بسم الله
داستان
نام داستان:عشق یعنی؟
نویسنده:محمد محمد بیگی
تاریخ:86/5/22
وقتی وارد ترمینال شدم با یک صف عریض و طویل مسافر روبرو شدم که همه برای تهیه بلیت جلوی باجه صف بسته بودند
اول خیلی تعجب کردم چون تو این وقت سال این صف واقعا تعجب بر انگیز بود. جلو رفتم یک آقای میانسال رو دیدم
که با اون سن بالا خوشهیکل و خوش اندام بود و یک ساک مسافرتی آبی رنگ دستش بود ازش آخر صف رو پرسیدم
گفت آخرین نفر خودشه بعد از ایشون وایسادم خیلی هم خسته بودم کمی اطرافم رو نگاه کردم یه چهره زیبا
منو جزب خودش کرد دختری سبزه با چشمهای درشت لبهای کوچک و لطیف ابرو های کم پشت و ظریف
و موهای قهوهای که یه مقنه مشکی سرش بود یه مانتو ساده قهوهای کم رنگ پوشیده بود وکفشهای پاشنه کوتاه پاش کرده بود
و یک کیف زنونه خاکستری رو شونش بود اون درست یک نفر با من فاسله داشت احساس عجیبی داشتم فکر کردم
زن رویاهام رو پیدا کردم اما جلوی اون همه آدم نمی تونستم جلو برم و چیزی بهش بگم درضمن من چیزی در مورد اون
نمی دونستم نمی دونستم اون چه احساسی به من داره کاری نمی تونستم انجام بدم جز این که به اون خیره بشم
همش با خودم در جدال بودم یه جوری باهاش سر صحبت رو باز کنم که یه دفه همون آقای که جلوم بود ازش پرسید
شما دانشجو هستید؟
من به خودم گفتم ای بابا شانس مارو باش حالا این پیره مرده ام عاشق عشق ما شده
بعد تصمیم گرفتم خودم رو یه جوری قاطی حرفاشون کنم بی اختیار پریدم تو حرفاشون و شرو کردم به صحبت از خودم
بعد کار ما به جای رسید که من با پیر مرده با هم بحث می مکریم و اون خانم که من همش زیر چشمی هواسم بهش بود
اون کنار وایساده بود و فقط به ما نگاه می کرد وگاهی هم به نشانه تعید یا مخالفت چیزی می گفت
کم کم بحث ما بالا گرفت در مورد همچی صحبت می کردیم به خصوص در مورد دین و مذاهب و اون فقط گوش می داد
تا این که مرده خسته شدو گفت من می خوام سیگار بکشم می شه مراقب ساکم باشی تا بر گردم من که از خودام بود
گفتم البطه
اون که رفت تمام حواسم به اون بود می خواستم چیزی بگم که گفت ببحشید من جلو شمام العان بر می گردم
بی اختیار لبخند زدم وگفتم بله و اون رفت سرم رو برگردوندم ببینم کجا می ره اما اون قیبش زده بود
حالااز خودم با خودم سوال و جواب می پرسیدم
چرا رفت؟ کجا رفت؟ و از این جور سوالا تو این اوصاف بودم که پیر مرده برگشت همین که به من رسید گفتم
ببخشید من العان بر می گردم و قبل از این که بتونه چیزی بگه از اونجا دور شدم چند قدم که جلو رفتم
همون خانم جون رو دیدم اما مثل این که اون من رو زودتر دیده بود به سر عت از کنارم رد شد و به صف رفت
همونجا بود که به خودم گفتم یعنی اون از من خوشش نمی یاد یا متوجه منظور من شده منم فوری بر گشتم تو صف
و دیگه هیچی نگفتم و مثل قبل به او نگاه نمی کردم اما باز دلم اجازه نداد آروم جلو رفتم و گفتم ببخشید خانم
شما تنها هستید و قبل از این که چیزی بگه ادامه دادم اگه اجازه بدید من براتو بلیط می گیرم شما برید یه گوشه وایستید
اما بلا فاصله گفت ممنون ترجیح می دم خودم وایسمدیگه چیزی نگفتم ولی تو خودم با هودم کلنجار می رفتم
بلخره به باجه رسیدیم و بلیط گرفتیم برای چند لحضه گمش کردم دویدم رو سکو و اطراف رو نگاه کردم
خدا خدا می کردم پیداشکنم همین طور که نگاه می کردم یه گوشه دیدم که تنها ایستاده معطل نکردم جلو رفتم
و گفتم ببخشید می شه چند لحضه وقت شما رو بگیرم و بعد موضوع رو به هرسختی که بود بهش گفتم
اما اون با خونسردی تمام گفت متاسفم ولی من احساسی به شما ندارم و بعد ادامه داد از ملاقات با شما
خوشهال شدم وقبل از این که بتونم چیزی بگم تو جمعیت مهو شد و آخرین باری بود که اون رو دیدم
واقعا چرا اینطوری وقتی عاشق کسی میشی طرف مقابل از تو بدش میاد و زود ازت فرار می کنه وبلعکس
شاید معنی عشق یعنی نرسیدن به اون کسی که واقعا اون رو از ته قلب دوست داری
شاید بهتر باشه هرگز عاشق نشیم شاید این طوری به اونی که می خوایم ترسیم
پایان

این جملات رومانتیک تقدیم شما
پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.
پنجره ای نشانم دهيد.
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
روشنايی خورشيد را از ياد برده ام
آسمان پر ستاره را نيز.
پنجره ای نشانم دهيد.
پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.
در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند.

در خواب ناز بودم
شبي ديدم کسي در ميزند.
در را گشودم روی او ديدم غم است در ميزند.
اي دوستان بی وفا از غم بياموزيد وفا
غم با اين همه بيگانگی هر شب به من سر ميزند

به پای کوهستان سردی مردی می زیست؛تنها چیزی که نداشت تنهایی بود.....
در قله کوهی , روزی ؛ تکه آیینه ای در خاک دید؛ چشمان مرد , خمار آیینه شد :
شهر آیینه پشت کوهها , در سینه آیینه میدرخشید.
آیینه که در آیینه چشمان مرد خود را میدید , نمی ندانست که ملک اسکندریست ؛شیدایش شد.....
بامداد فردا روز , مرد با بار سفر ؛ روبروی آیینه رهسپار بود:
- باید بروم ؛ بزودی از آسمانها تورا می خوانم...
روز چهلم ؛
اشک دل تنگ آسمان , که داغ دل آیینه را در آغوش کشید , ترکید...

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود
بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود
بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود
بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود
وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

** دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
**هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
**اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
**دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
**بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
**هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
**تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
**هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
**شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
**به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
**هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
**خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
**زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري

لطفا با نظرات خودتون منو امیدوار کنید

