با سلام اين يك داستان ارساليه و نويسنده اين بلاگ هيچ مسوليتي را در قبال اين داستان
قبول نمي كنه لطفا يه اسم براي اين مطلب انتخواب كننيد و نظر واقي را بعد از خواندن
دقيق اين متن بگويد با تشكر
لطفا فقط در مورد موضوع نظر بدید
داستان كوتاه
نويسنده :هيشكي
كنار يك جاده دوطرفه رو حاشيه خاكي ايستاده بود جواني با پيراهن سفيد وبراي ماشينهاي گذري دست تكان ميداد
گاه گاه تكه بادي ميوزيد و خاك بلند مي شد يه غروب غم انگيز كه خورشيدهم ماتم گرفته بود غروبي كه
در آسمان آن به جاي درياي سرخ و يك خورشيد آتيش گرفته پر شده بود از ابرهاي تيره و كرمي اثري
از خورشيد و نشانه هاي آن نداشت اما پسرك نگاهي به ساعتش انداخت اما ساعت شش غروب را نشان مي داد
ته ريشي داشت و موهاشو بغل زده بود چشمهاي درشت و عسلي داشت يه كمر بند چرمي مشكي به كمر بسته بود
چند دقيقه اي بود كنار جاده ايستاده بود اما هر ماشيني كه مي آمد بي اعتنا مي رفت كمي آن طرفتر يك
خانم جوان آرايش كرده ايستاده بود كه او هم مستقيم مي رفت پسرك متوجه اون نبود هم زمان يه پژو 405 مشكي
از كنار پسرك گذشت پسرك اشاره كرد مستقيم اما رفت صداي ترمز پسرك رو خوشهال كرد برگشت
اما متوجه شد پژو براي او نه ايستاده اون براي اون خانم جوان ايستاد جلو رفت و گفت آقا مستقيم گفت نه
گفت اما اين خانم هم مستقيم مي رن گفت نه ؟آقا جون من دوست ندارم جز ايشون مسافر سوار كنم
و گازشو گرفت و رفت اين ايران ماست ديگه اينم از كشور اسلامي پسرك بر گشت و بي خيال شد باز دست تكون
بلعخره بعد از نيم ساعت يه پيكان قرازه مدل 70 جلو پاش ايستاد سوار شد اون آخرين نفر بود و پشت صندلي شاگرد
نشست راننده پشت سر هم سيگار روشن مي كرد و مي گفت : خدا لعنتشون كنه از پنج صبح پاشدم تا هالا دارم سگ دو مي زنم و بازم هشتم گروي نه همه
مدام مي ناليد و به همه فوهش مي داد به كلي كافر شده بود شايد حق داشت وقتي از زندگيش مي گفت اشك مي ريخت
همه كار گر بودن و بعد از يك كار سخت روزانه به خونشون مي رفتن و قتي راننده شروع كرد به گفتن
همه صداشون در اومد و شروع كردن به گفتن مشكلات شون و نقطه مشتركشون اين بود كه همه از زندگيشون
مي ناليدن و از شرايت نا راضي بودند و همه دينشون رو از دست داده بودن و همه مي گفتن شب و روز دنبال پولن تا شكم زن و
بچه هاشون رو پر كنن ولي نمي تونستن همه به كلي داشتن كفر مي گفتن پسرك سيع مي كرد به اين چيزها گوش نده
مي دونست راست مي گن اما دوست نداشت با ور كنه چون خودشم يك ايراني و يه كارگر و كارگرزاده نبود
به بيرون نگاه مي كرد كنار جاده مناظر جالبي نبود ديوار هاي نيم خراب ساختمانهاي نيم ساز كه آدمهاش از
بدبختي توي اون زندگي مي كردن و از بي پولي توان ساخت اون رو نداشتن كنار خيابان بچه هاي هفت و
هشت ساله هر كدوم يه جعبه با يه مشبا يا يه خوشه انگور يا هلو وشليل دست گرفته بودن و تو اون باد كنار جاده
ايستادن و ميفروختن كما اون طرفتر قچاقچي هاي مواد مواد مي فروختن و عده اي تلو تلو خوران از وست جاده رد مي شدن
سر كوچه ها گداها در هارو ميزدن و نشسته بودن در خونه هاي كه بالاي اونا ديشهاي ماهواره مسل يه كاكل نمايان بود
از كنار ريل قطار كه مي گذشتن خونه ها گلي بودن انگار اينجا يه جاي جدا از ايران 1386 بود
پسرك سرشو داخل آورد و به هرفهاي اونا توجه كرد بحث از كار به بنزين و مواد خوراكي رسيده بود
خلاصه به گروني رسيده بود راننده مي گفت بر پدرشون لعنت تو مملكت نفت خيز و كاز خيز زندگي مي كنيم
و حالا بنزين مون هم سهميه بندي كردن اون يكي گفت حالا بنزين به درك نميشه خونه اجاره كرد چه برسه به خريد
سومي گفت خونه چيه غذا مواد غذاي رو اومقدر گرون كردن كه نمي شه چيزي خورد يه نون فلان قدره
بعد رايس جمهور مي گه نه گروني نيست سر كوچه ما همه چيز ارزونه مردم مي تونن بيان از سر كوچه ما خريد كنن
آخه يكي نيست بگه ما از اين ور كشور چطور بريم تهرون سر كوچه رايس جمهور خريد كنيم
بغلي پسر گفت همه اينا يه طرف چرا رهبر كاري نمي كنه اين مشكلات حل بشه چطور وقتي جنگ بود همه
رو به دفاع از كشور فرا مي خوند به دفاع از ناموس و خاك كشور ولي هالا كه ناموس مارو به كشورهاي عربي
صادر مي كنن و حلا كه مردم اين همه مشكل دارن حتي براي راه رفتن هم از ما پول مي گيرن چرا خرفي نمي زنه رهبر شبيه پاپ شده سالي يه بار مياد و
يه اسم براي سال ميزاره و ميره تا سال بعد رهبر ديگه رهبر نيست رهبر كه نماينده امام زمانه
بايد به مشكلات مردم بپردازه و مشكلات اونا رو حل كنه والا به چه درد مي خوره وقتي اسلام كشور
و روحانيت در ختر بود مردم به جبهه ها ريختن و از اونا مردانه دفاع كردن حلا وقت اون نيست كه
رهبر با شجاعت به حال مردم توجه كنه و مشكلات اونا رو حل كنه رهبر كاري كرده با اين سكوتش كه
مردم از خدا و پيغمبر بر گشتن واين كفر ها و ....به گردن اونه چرا واقيت ها رو نمي بينه
چرا بدبختي هاي مردم رو نمي بينه و به داد مردم و مشكلات اونا نمي رسه چرا براي جونها ايجاد
اشتغال نمي كنه چرا به دستگاه ها نظارت نمي كنه كه مشكلات مردم رو حل كنن چرا براي پيدا
كردن كار بايد يه پارتي گردن كلفت داشت پس اسلام وعدالتي كه ازش حرف مي زنن كجاست
به اينجا كه رسيد پسرك گفت آقا نگه دار كافيه همين جا پياده ميشم ما اومديم سوار ماشين بشيم
نه وارد بحثهاي سياسي
پياده شد دستهاشو گزاشت تو جيبش و در امتداد جادهشروع راه كرد

پايان
