
به نام خدا
سلامي گرم به همه شما دوستان گرامي كه زحمت كشيديد و به بلاگ من حقير اوديد
خواهش مي كنم مطالب اين بخش رو ابتدا با دقت ملاحظه و بعد نظرات زيباتون رو
در قسمت نظرات لطف كنيد و هواهش مي كنم فقط در مورد مطلب نظر بديد
و مي دونم كه هنگام خوندن متن-داستانيا تصيفات به كاستي ها و اشتباهات تايپي بر خواهيد
خورد در اين صورت در قسمت نظرات حتما ذكر كنيد تا فورا اصلاح گردد
با سپاس عزيز خواننده
باز به وبلاگ خودتون سر بزنيد و اين كوچك ترين بنده خودارا با نظرات زيبايتان
خوشنود به ادامه كارسازيد
اینم یه کارکاتور از خودم که آقا آرش زحمت کشیدن(به دیدنش می ارضه)چ
........................................................
اين هفته براي شما دو داستان كوتاه رو قرار دادم خوشهال مي شم ملاحظه كنيد
........................................................
بسمه تعالي
نام متن:موجهاي دروني من نويسنده:م.م.ب تاريخ:1386/6/16
گوشه يك اتاق تاريك كنج ديواري سرد جواني زانو بغل كرده نشسته باظاهري آرام و آراسته
در اعماق تاريكي دنبال نقطه روشني مي گشت بر خلاف ظاهر آرامش در امواج درونيش
طوفاني سخت برپا و او در روي امواج درونيش مانند كسي كه بر قايقي چوبي كوچك نشسته
كه پارو هايش را آ آب برده و قايق كوچكش در حال قرق شدن و خود درحال مردن بود
موج بالاي موج مي آمد او در بين اين و آن دنيا معلق بود سوالات بي جواب و خيالات
او را مي آزرداو به دنبال حويت بود حويتي كه بعد از بيست و سه سال از زندگي ساخته بود
اينك كه در جامعه بين آدمها قرار گرفته تمام ساخته هايش در هم شكسته بود راست و دروغ
در هم آميخته و غير قابل تشخيس شده خودش را مي ديد كه در هم شكسته و نا توان شده
و در افكارش تا مرزهاي جنون راه رفته بود هيچ چيز آنطور كه ياد گرفته و فكر ميكرد نبود
دنياي واقعي با دنياي كه در كتابها و كتاب مقدس خوانده بود مخالف هم بودند
اون به دنبال خودش مي گشتاو اوني نبود كه مي خواست اون اوني نبود كه فكرش رو مي كرد
اون نمي تونست مثل ديگران فكر كنه و مانند آنها زندگي كنه اون به دنياي بيظلم با محبت فكر مي كرد
دنيايكه آدمهاش پاك تر و ظلالتراز آب روان در جوي حاشيه لاله زار كه از زير درخت سيب
باشكوفه هاي لطيف و خوش بو بود آدمهاي كه بجاي انديشيدن به منافع خود به منافع ديگري
و جاي التماس از يك انسان ناچيز مثل خودش از خودا كمك بخواهد مي انديشيد
او در جامعه نيز نتوانسته بود خودي را كه مي خواست داشته باشه او به شدت دچار دوگانگي شده
و نمي دانست كدام را بايد باور كند او به شدت احتياج به كمك داشت اما همه به فكر خود بودند
و كسي به يك پسر جوان بيست و سه ساله معمولي و فقير توجهي نمي كرد خودش هم مي دانست
اگر كسي هم بخواهد نمي تواند به او كمك كند او دوست داشت با يك دختر يا زن كه روح لطيف
و چهره اي زيبا با انديشه هاي پاك صحبت كند به شدت محتاج درد و دل بود اما دختر ها و زنها
با افكاري منحرف يا تو باغ نيستن يا چيزهاي ديگري فكر مي كنن از طرفي كسي را هم نمي توانست
پيدا كند او هميشه در انتظار بود يك دختر بيايد و او را خوب بفهمد و به او در حل مشكلاتش كمك
كند ولي خودش هم خوب مي دانست اين غير ممكن است چون كسي اين كار را نمي كرد
او با اين افكار بيشتر در هم ميشكست او مي انديشيد شايد چهره اش مشكلي دارد اما نكته اينجا
بود كه او بيشتر در وجودش در هم شكسته و نابود شده بود او بجاي تبديل شدن به يك انسان
قوي و شجا به يك انسان ترسو گوشه گير با دلي نازك حساس و زود رنج بي اراده بيشتر
در همشكسته آرزوها و گرداب خوب و بد مانده هرچه مي كرد نمي توانست از درون خود را ميزان كند
علاوه بر اينها مشكلات اجتماعي و مشكلات شخصي و كاري بر آنها افزوده شده بود هميشه آرزو داشت
به ثروت و قدرت برسد اما ميدانست چطور و نه مي توانست او احتياج به يك هدف براي ادامه زندگي داشت

احساس مي كرد توان زندگي را ندارد زندگي برايش بسيار سخت و غير ممكن بنظر مي رسيد گاهي مرگبار بود
ازآينده وحشت از حال ميترسيد واز گذشته فرار ميكرد توان زندگي را نداشت گاهي مي نشست در گوشه اي
و حسابي گريه مي كرد از انسانها ميترسيد آنان را موجوداتي بي رهم و وحشت ناك مي پنداشت
كه قابل اعتماد نبودند موجوداتي كه هر كدام بر خلاف ظاهرشان پست و وحشتناك داشتن چه بايد كرد
زندگي يا مرگ از مرگ نمي ترسيد مرگ را مي خواست اما توان خود كشي نداشت
ازاين كه به اين دنيا آمده و نا خواسته وارد اين بازي مسخره دنيا شده ناراحت بود
او خود را تنها مي پنداشت بازي وحشت ناك دنيا را دوست نداشت نمي دانس چرا آمده هدف چيست و چه بايد بكند
و كجا بايد برود زندگي يعني چه ؟
چرا بايد زندگي كرد؟
در حالي كه خدا از اول مي داند ما چه و كجا خواهيم رفت؟
خيلي مسخرست واقعا
تنهاي و تاريكي را دوست داشت انساني بود كه در عالم زنده ها سر گردان شده بود بين منفي و مثبت مانده
زندگي بين انسانهاي هوس باز خود بين قاتل حرام خور بي ادب و كثيف اين دنيا را نمي خواست
پو چي را پر تر از خودش مي پنداشت به چيزهاي فكر مي كرد كه ديگران قادر به درك آنها نبودن
نگاه ها و حرفها را خوب مي فهميد
او همچنان بر قايقش در درياي طوفاني درونش سر گردان بود و بر چشمانش عشك جاري بود دلش
براي خودش مي سوخت خودي كه با ديگران فرق دارد خودي كه تنها آمده تنها مي رود
و تنها بار گناهان را بايد بكشد
بايد دنيا را ترك مي كرد اما چاره اي نداشت مي بايست چشم انتظار بماند تا شايد مرگ از
جاده اي كه از لابلاي كوهاي بلند از لابلي تاريكي جاده سريع تر بيايد و او را
به آنجاي كه همه چيز روشن است ببرد مهم نيست جهنم يا بهشت مهم اين است كه
آنجا هر چه هست راست و درست است و مانند اين دنيا هزار رو رنگ نيست
پاهايش را بيشتر جمع كرد و در تاريكي كنج ديواهاي سرد دنياي وحشت ناك وپست در
انتظار مرگ چشم به نقطه اي مي كشيد تا شايد......؟

بسمه الله
اين داستان توسط :هيشكي نوشته شده
و اين بلاگ مسوليت اون رو به نمي پذيرد نمي گيرد
........................
يك پيراهن سفيد يك جفت كفش سياه وسفيد شلبار مشكي
تمام زندگي و دارو ندارش بود از سرويس كه پياده شد
كنار جاده جاده اي كه تو يه بيابوني بود و تا چشم كار مي كرد
كوير بود و خاك آسمون رو ابرهاي سياه احاطه كرده بود
و خورشيد انگاري هيچ وقت وجود نداشت عقربه هاي ساعت ساعت
هشت رو نشون مي داد يه غروب دلگير دلگير كه حتي خورشيد هم
توان ديدنشو نداشت پسرك در انتظار يه ماشين بود تا جلوي
پاهاي خسته اش كه بعد از يك كار سخت روزانه حتي توان
ايستادن روي اونهارا نداشت و گاهي از شدت درد و خستگي
همون كنار جاده چند ثانيه اي مي نشست و آهي مي كشيد
بعد از كلي انتظار سرانجان يه ميني بوس ايستادو اون كه خيلي خيلي خسته بود
سوارش شد همه كار گر بودن و از كار روزانه به اميد يه استراحت كوتاه
و ديدن خانوادهاشون داشتن ميرفتن خانه همه انقدر خسته بودن
كه همين طور نشسته بودن و گاهي چرت مي زدن وگاهي به بيرون و
به اطرافي بي اختيار خيره مي شدن انگار تو خودشون با خودشون
حرف مي زدند از ظاهرشون مشخص بود از شرايطي كه توش
بودن اصلا راضي نبودن همه عصبي و خسته بودن چون بعداز
كلي حرفهاي بدو نامربوط از صاحب كارهاشون شنيده بودن
خيلي هاشون چهره هاي معصوم و زهمت كشي داشتن بعضي ها هم
به ظاهر خشن ولي در باطن بلعكس بودن پسرك هم جزو دست اول بود
خيلي ياشون از اين كه فرستهاي رو در آينده از دست داده بودن ناراحت بودن
پسرك هم از همين دسته بود به بيرون خيره شده بود و به
مردمي نگاه مي كرد كه با همه سختي هاي يك روز پر از مشغله
چطور هر كدوم با هزار ويك اميد و آرزو به خونه هاشون ميرن
و نظاره گر خانه هاي تاريكي بود كه تك تك چراغهايشان روشن ميشدند
و آهي مي كشيد و با خسرت به فرصتهاي از دست رفته عمرش فكر مي كرد
به پول كاغذي رنگي كه يك عمر را مي بايست براي بدست آوردن اون
حرام مي كرد به آرزو هاي كه شايد هيچ وقت توي ايم دنيا نمي تونست
به اونها دست پيدا كنه به خودش و به آينده مه آلودش فكر مي كرد
و به روزگارو تغديري كه معلوم نبود چه سر نوشتي رو براي او رقم زده بود
حتي براورده كردن نيازهاي اوليه يك جوان براش غير ممكن و سخت بود
گروني از يك طرف بي كاري و مشكلات كار از طرف ديگه نياز به
همدم و تشكيل زندگي و خانه و ماشين و غيره گاهي تا آستانه
جنون پيش مي بردش در جامهاي كه هر كي خوداي خودش بود
وهيچ كس به فكر كمك به ديگري نبود بي پوشتي وانه در هزار و يك مشكل
و گناهانش مونده بود به غول راننده كه بلند بلند حرف مي زد
و مي گفت:بهشت براي پول داراست چون هم دنياشون و دارن و هم آخرتشونو
چرا چون دم مرگي يه توبه مي كنن و كمي از اموالشون و در امور خير مصرف مي كنن
ام ما فقيراو كارگرها هم اين دنيا برا مون جهنمه هم اون دنيا
مي برنمون به جهنم چرا چون از رو بد بختي به هر كاري و
فسادي دست مي زنيم و فقر خداو پيغمبر نمي شناسه اون كمي راست
مي گفت چرا يه عده بايد پول دارو يه عده بگذريم پسرك ير كوچشون
كه رسيد پياده شدو به سمت خونه راه افتاد چند قدم اون طرفتر
خونشون بود وارد خونه كه شود از بس تو فكر بود بي سرصدا
درو باز كردو به زير زمين رفت يه بالش زير سرش گذاشت و
رفت تو فكر و شرو كرد به كلنجار رفتن با خودش نمي دونست
چه كار بايد انجام بده اصلا از شرايطي كه درش بود راضي نبود
به همچي فكر مي كرد به دين به كار به اين دنيا و اون دنيا
به آدما به كاراشون به سياست وسياست مدارا ومردان قدرتي كه هيچ به
فكر مشكلات جونا نبودن و فقط به منافع خودشون فكر مي كردن
به آدمهاي دروغ گو زيركي كه با مكرو حيله همه رو بدبخت مي كردن
به محيط كاري كه كار گر براي كاركر ميزد به خدا كه اين وسط
بازيچه هر آدم سودجو وفاسد شده بود به دنيا و به كاراش
به اوناي كه مي گن امامن ومعصوم و با اومدنشون همه جا عدالت
حاكم مي شه به عاقبت خودش خانه وادش مدام ازين موضوع به اون موضوع مي پريد وآخرش چون به جاي نمي رسيد
مي گفت به من چه من مرد باشم كلاه خودم رو نگه دارم اما
باز همون آش و همون كاسه تا آهر هر حرفي مي رفت و ناكام
بر مي گشت به فرست هاي كه از دست داده بود به آرزوهاي بزرگي كه هيچ وقت به اونها نمي رسيد
فكر مي كرد فكر مي كرد روزي به قدرت مي رسه و ريشه ظلم رو مي خوشكونه
اما مي دونست نمي شه بازي هاي دونيا پيچيده تر از اين حرفهاست
آدمهارو جوري از بالا به پاين وبلعكس مي بره كه آدمها توش هيرون
مي مونن تفلي داشت ديونه مي شد ديگه از اين كه براي يه لغمه نون
اينهمه سختي بكشه و ندونه هدفش چيه و چرا بايد زنده بمونه
و اگه زنده بمونه بايد چه كار كنه خسته شده بود از بلا تكليفي
از همچي خسته شده بود يه روز دوست داشت سرباز باشه و
در راه حق و خدا شهيد بشه اما وقتي ديد كه چطور خون اونهمه
شهيد پايمال شد بي خيال شد درسته اونا در راه خودشون رفتن
راهي كه خودشون تشخيس دادن درسته اما همه حكومتها و دولتها
فقط به فكر منافع خودشونن نه مردم همه ملتها وقتي از شرايط
سخت معاش و زندگيشون خسته ميشن دست به شورش بر عليه
رژيم حاكم مي زنند وبعد از كلي كشته و زخمي موفق به اين كار
ميشن و دست در دست هم تلاش مي كنن تا جامع اي كه به
دنبالش مي گردن رو درست كنن اما همين موقع عده اي كساني را
كه در راه منافع مردم كار مي كنن را از بين مي برن و خود
تسلت اوظاع را به دست مي گيرند و بعد از چند سال روز از نو روزي از نو
چون اون يه عده به فكر منافع خودشونن نه مردم و باز همين طور
جوانك به اين نتيجه رسيد هر كه براي منافع خودش تلاش مي كنه
و تشخيص حق از باطل كار غير ممكنه پسرك به خودش گفت
زندگي هر چه كمتر باشه گناه كمتره و به حال ما كه فرقي نمي كنه
سرانجام جهنمي هستيم و تصميم گرف به جاي اين كه در كثافات اين دنيا بيشتر غرق بشه
خود كشي كنه اينطوري حد اقل مي دونست چطور مي مي ميره
بلند شد و رفت تو آشپز خونه كارد رو برداشت و محكم تو قلبش فرو كرد
و اينطوري اين دنياي كثيف و ترك كرد
نمي دونم كار درستي كرد يا نه ولي اگه من جاي اون بودم
مي رفتم اوناي رو مي كشتم كه اين شرايط رو درست كردن
ولي فكر كنم نه حق با اون بود چون نميشه تشخيص داد مسول اصلي اين
اوظاع كيه؟واقعا كي چواب گوي اين حال روز بد اقتصادي مردم و
مشكلات مردمه آيا كسي به ياد شهدا امام هست اگه واقعا اين طوره
چرا هر روز به مشكلات افزوده مي شه ؟ اگه يكي خدارو قبول داشت
كار به اينجا كشيده نمي شد چون همه به فكر خودشونن نه خدا
پايان
از اون جای که تعداد نظرات به حد کافی نبوده است این هفته آپ نمیکنم
