نام داستان:ماجرا های خانواده بیتا خانم۲
نویسنده:محمد.م.ب
آقاي كمالي بعد ازاين كه دست تو جيب كرد متوجه شد كه پولشو جا گذاشته خونه
به بيتا خانم نگاهي كرد و خيلي معمولي گفت پولم و جا گذاشتم بيتا خانم كه اصلا
تعجب نكرد و گفت مي دونم چون دست منه تاحالا كي كيف تو جيبت بوده تا اين
دفه دومت باشه بجم بجم العان دكترم مياد و تو هنوز به فكر حساب كردن كرايه اي
امان از دست تو بعد از ند سال هنوز آدم زندگي نيستي آقاي كمالي كه هميشه
گوش به فرمان خانم بود دست گل كه از قبل سفارش داده بود رو از رو باربند
تاكسي باز كرد كه چي بگم آخه يه دسته گل به اون هواي رو براي يه پسر
چلمنگ سفارش دادن واقعا خيلي جالب بود حالا كاش فقط همين بود هنوز وارد سالن
فرود گاه نشده بودن كه تاكسي پشت تاكسي جلوي در ورودي مي زد رو ترمز
از فاميل نزديك گرفته تا همسايه چندتا كوچه اون ورتر هر كدوم با يه تيپ نيو
يا همون نو وتازه همه مردها با كوت وشلوار كراوات صورتهاي اصلاح كرده
و اودكلم زده با كفشهاي يك دست مشكي كه جنس همگي از چرم بود و

خانمها با لباسهاي رنگارنگ و واي واي با چه آريشهاي عجيب وغريب
و دست هر كدوم يه دسته گل چند متري از گلهاي رنگارنگ گرفته تا رومانهي
آنچناني جلوي در فرودگاه يكي بعد از ديگري از ماشين پياده مي شدند و
به بيتا خانم تبريك مي گفتن مي دوني چرا چون كسي آقاي كمالي رو
به عنوان مرد نمي شناختن طفلي كمالي خلاصه طوري شده بود كه
فرودگاه امام به اون بزرگي پر شده بود از آشنايان و دوستان و غيره خانواده بيتا خانم
حلا واسه كي واسه يه آدمه هي نويسنده باز داري زيادي حرف ميزني ها
ببخشيد بيتا خانم چشم آره مي گفتم همه پشت درب شيشه اي چشم به راه آقاي
دكتر بودن انگار به پيش واز رايس جمهور يا يك مقام بالا مقام رفته بودن
