سلام
همه تو فرودگاه به انتظار نشستن هواپیمای آقا کیارش گل یا همون خل خودمون که اتفاقا پسر بیتا خانمه بودن
جلو تر از همه اونا بیتا خانم که دلش کوچکش تالاپ تلوپ می زد وعشق ما دریه دیگه چه می شه کرد
اما اون طرف آقای کمالی که نه دل خوشی از کیارش خان و نه از بیتا خانم داش این خیالش نبود
و با خیال راحت روی صندلی نشسته بود و رانی هلو می خورد هالا چرا رانی هلو خوب عرض می کنم
چون رانی هلو تنها چیزی بود که بیتا خانم ازش بدش می اومد برای همین هم
آقای کمالی می خورد باز حتما می پرسید چرا چون مثل چیزهای دیگه بیتا خانم
از دست آقای کمالی نمی گرفت تا میل کنه اما همه فامیل و دوستان مثل بیتا
خانم ایستاده بودن تا هرچه زود تر بعد از چند سال اون به استلاح آقای دکتر رو ملاقات کنن
ایستا ده و در انتظار به جز آقای کمالی از بلند گو اعلام کردن همون خانم خوش صداه هست
همون اعلام کرد که :
توجه فرماید هم اکنون هواپیمای ..........به شماره پرواز11400589در باند فرود
شماره 2 به زمین نشست
بیتا خانم دیگه دل تو دلش نبود از اون ور نگو همه دختر ترشیده های فامیل که
قسمت قبل خدمدتون عرض کرده بودم هر کدون جبه نقاشیشون منظورم همون لوازم آرایشی وغیره ست رو در آوردن
و برای آخرین بار یه نگاه اجمای به خودشون می کردن یکی لبهاشو رژ مزد یکی ابرو هاشو می زون می کرد

اون یکی با پن کیک به صورتش میزد و بلعخره هر کدوم یه جوری خودشون رو مشغول کرده بودن که
در همینبین یه سایه بلند کف ورودی مسافرانی که از بیرون می امدن رو زمین افتاد که لحضه به لحضه
نزدید و نزدیکتر می شد یه دفه بیتا خانم بلند جیغ زد خودشه خودشه و به سرعت خودشو
به شیشه سالن انتظار رساند و کفت کیارش خودمه همه فامیل که این صحنه پر احساس رو دیدن
برای حس هم دردی منظورم همون چاب لوسی بیشتر بیتا خانم و جلب رضایت ایشون
همه خودشون رو مثل کنه دوان دوان به شیشه چسبوندن اما آقای کمای پدر کیارش جون خالی بند
انگار نه انگار سر جاش نشسته بود و مشغول رانی خورون خودش بود سایه نز دیک و نز دیک تر شد تا
سر انجام اون سایه از بین رفت و یک چهره از اون پشت نمایان شد
همه به پاهای اون نگاه کردن و همین طور بالا می آمدن ت این که
ادامه داستان هفته بعد
دوست دار شما محمد
دسته گلهای عزیزم نظر یادتون نره
(تا یادم نرفته باید بگم من دیگه هر ماه یک بار آپ میشم یعنی یکم به یکم)
