تبليغاتX
کوهستــــــــــــان صورتـــــــــــــــی
داستان -شعر- عکس -خاطرات و مطالب عاشقانه


کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند

تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم

آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود

دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد

عشق را آلوده کرد

او تمام هستیم را محو یک عشق معما گونه کرد

جرم من این بود تنها یک نگاه

با مجازاتی چنین سنگین و سخت!

این تناسب در کدامین جای دنیا بوده است؟

گر که تنها عاشقی جرم من است

دوست دارم که من مجرمترین انسان این دنیا باشم...

 

به نام خدا
نام داستان :مريم
نويسنده:محمد.ب.م
سلام
داستاني كه مي خوانيد كاملا واقعي
و سر نوشت عشق يكي از بهترين دوستان
من است كه از من خواست بنويسم
و من به رسم رفاقت نوشت
اميد وارم كمي از درد او را
بكاهد
........................................


باز دير رسيدم وارد آموزشگاه زبان كه شدم بلافاصله رفتم سر كلاس زبان
آقاي رضاي داشت درس مي داد آروم دررو باز كردم تا چشمش به من افتاد
همان طور كه درس ميداد بادست اشاره كرد بيا تو درو پشت سرم بستم
ته كلاس چندتا دختر نشسته بودن يك صندلي كنج اتاق خالي بود اروم رفتم
و نشستم تازه يادم افتاد دفترو كتابم رو نياوردم به خانم كناريم آروم گفتم
ببخشيد چند تا برگه داريد به من بديد
اون بدون اين كه به من نگاه كنه  آروم گفت نه
همان طور كه نشسته بودم سرم رو جلو بردم طوري كه نفر بعدي
كه كنار اون نشسته بود رو ببينم اولين باري بود كه او را مي ديدم
انگار تازه وارد بود لبخندي زدم و آروم گفتم ببخشيد خانم
سرش رو كه برگردوند وجودم فرو ريخت باورم نمي شد
روياهام جلوم نشسته بود چشمهاي مشكي مژههاي بلند ابروهاي كشيده
وبلند صورتي كشيده و بيضي شكل يه مغنه مشكي و يك چادر بلند عربي
سر كرده بود چهره سبزه و لحجه شيريني داشت دوتا دندون خرگوشي
سفيد از لابلاي لبهاي صورتيش نمايان بود اون خيلي ساده


و دلنشين بود قلبم تند تند مي زد هيچ كسي رو نميديدم كور شده بودم
جز اونو همان طور خوشكم زده بود چشمهاش برق عجيبي داشت
انگار با چشمهاش با من حرف مي زد اونم با تعجب به من
خيره شده بود اما اون قوي تر از من بود آروم سرشو تكون داد
وآروم گفت بفرمايد چيزي مي خواستيد
من همان طور كه خيره و مبهوت اوبودم آرام گفتم
ببخشيد چدنتا برگه سفيد داريد
اون سرشو خم كرد و از پوشه زير دستش چند تا برگه
سفيد آ4 به من داد و خيلي راحت به پاي تخته نگاه مي كرد
من هم سيع كردم رفتارم طبيعي باشد تمام تول كلاس هواسم فقط به اون
بود هروقت اون صحبت مي كرد به دقت با تمام وجود به صداش
گوش مي دادم حرفهاي اون رو بهتر از آقاي رضاي ياد گرفتم
وقتي مي خنديد حال عجيبي داشتم گاهي هم نيم يگاهي به من ميكرد
نگاهش رو نمي فهميدم برام غير قابل درك و فهم بود
همش خدا خدا مي كردم كلاس تموم بشه كلاس كه تموم شد
بلا فاصله رفتم جلوش ايستادم و گفتم ببخشيد خانم
گفت بله
مونده بودم بهش چي بگم دست و پام رو گم كرده بودم
تو همون حال به ياد گذارشي افتادم كه آفاي رضاي
براي آخرين روز گفته بود تهيه كنيم موضوع رو بهش گفتم
و ازش خواست باهم اون گزارش رو بنويسيم كمي مكس كرد
فورا تلفنم رو بهش دادم و گفتم اگه دوست داشتيد به من
زنگ بزنيد و از كلاس بيرون اومدم و از آموزشگاه خارج شدم
حال عجيبي شبيح به دلشوره درآميخته با شادي
نمي دونستم كجا برم حالم خيلي خوب بود ترسيدم
تو اون حال كار دست خودم بدم تصميم گرفتم برم
خونه منتظر زنگش بمونم خيلي بي تاب بودم تحمل نداشتم
وجودم مي لرزيد وقتي به خونه رسيدم كفشهام رو در آوردم
و يك راست رفتم كنار تلفن گوش بزنگ نشستم
دوساعت بعد در حالي كه هوا تاريك شده بود و من ديگه
اميدي به تماس اون نداشتم تلفن زنگ خورد به سرعت
گوشي رو برداشتم واي خداي من باورم نمي شد انگار
دنيا رو به من داده بودن از خوشحالي داشتم پر در مي آوردم
نمي دونست واقعا نمي دونستم چي بايد بگم تصميم گرفتم
اورو ببينم و رودر رو حرف بزنيم از اون خواستم


كه هم ديگه رو بيرون ببينيم اون قبول نمي كرئ
اما از بس اسرار كردم بلعخره قرار شد هم ديگه رو كنار
پارك ببينم سريع لباسهام رو مرتب كردم و از در خونه زدم بيرون
با عجله به سمت پارك دويدم پارك زياد از خونه ما دور نبود
وقتي به بلوار رسيدم اون رو از بين اون همه آدم كه كنار پارك
بودن از دور شناختم اونم منو ديد جوري از خيابان گذشتم
كه اصلا متوجه نشدم چطور از اون گذشتم آنقدر براي
رسيدن به اون شور و شوغ داشتم كه هيچ چيز رو
نمي فهميدم انگار بهشت جلوم بود فكر مي كرد خوشبخت
ترين پسر دنيا هستم  وقتي بهش رسيدم يا اون صداي
زيباش سلام كرد بلا فاصله جوابش رو دادم
خيلي خوشهال بودم اون تمام وجودم رو گرفته بود
به هيچ چيز بد و نا مشروعي فكر نمي كردم
فقط مي خواستم اون در كنارم باشه اون هم درد
و شريك زندگيم باشه روشن ترين ستاره زندگيم
فقط اونو مي خواست دنيا برام جلوه ديگري پيدا كرده بود
نفسم با نفس  وقلبم با قلب او ميزد نگاهم با نگاه او
رنگ مي گرفت  وقتي به او رسيدم اول اون گفت سلام
چقدر شيرين و لذت بخش بود چهره اش مثل ماه
توي اون شب مي درخشيد من هم بالبخند
و سرشار از هيجان سلام كردم
خيلي دوست داشتم بدونم اسم او چيه
تحمل نداشتم  و ادامه دادم ببخشيد اسم شما؟
لبخندي زد سرشو پاين انداخت بعد از چند لحضه
ديگر وقتي سرشو بلند كرد يك لبخند زيبا رو لبهاي
صورتي كوچكش نقش بسته بود تو چشمهام نگاه كرد
انگار دنبال چيزي مي گشت چشمهاش حالت عجيبي داشت
يه حس خوب و دلهوره داشتم قلبم داشت زير
نگاه زيباش ميلرزيد و ويران ميشد مكسش خيلي
طول نكشيد همان طور كه تو چشمهام خيره شده بود
گفت اسمم مريم افروز واقعا اسمش بهش مي اومد
با اون چشمهاش وجودم رو آتيش زده بود
از او خواستم كمي قدم بزنيم


قبول كرد و مثل دوتا فرشته عاشق تو خيابون شروع
به قدم زدن كرديم نتونستم تحمل كنم تمام احساسم رو بهش گفتم
تازه فهميدم اونم از من خوشش مياد اون شب تمام خيابونها ي شهر رو
باهم تا ساعت 11 شب راه رفتيم از تمام كوچه ها
و خيابونها گذشتيم و هيچ كس رو در اون شب بهاري
جز خودمون نديديم و اصلا متوجه گذر زمان نشديم
اون شب بزرگترين زيبا ترين شبرين ترين بلند ترين
و به خدا مي تونم بگم از تولد تا مرگ زندگي كردم
وقتي مي خواستيم از هم جدا بشيم گفت فردا مي خواد
بره تهران گفت وقتي برگرده بهم زنگ مي زنه
وقتي بهش گفتم خيلي دوستش دارم گفت اگه
خيلي دستم داشتي نمي زاشتي تا اين وقت شب
برون بمونم بعد براش ماشين گرفتم اون از من خدا حافظي كرد
و رفت من زير يك تير چراغ برق در خيابان خلوت دور شدن
تاكسي رو نگاه مي كردم كه مريم داشت از من دور مي كرد
مريمي كه مثل حضرت مريم براي من مقدس بود


بعدها فهميدم اون تاكسي تاكسي سرنوشت شوم من بود
كه عزيزترين و وجودم را از من دور مي كرد
يك هفته بعد وقتي رفتم آموزشگاه زبان آقاي رياضي
اجازه نداد وارد كلاس بشم به من گفت بيرون بمون
باهات كاردارم بد جوري دل حورهو دل شوره داشتم
اين وضع دوساعت تول كشيد داشتم ميمردم تا اين كه
آقاي رياضي بيرون اوند منو به گوشه اي بردو در حالي كه ايستاده
بوديم گفت ببين پسر جان ما و آموزشگاه ما آبرو داره
از اين كارها نكن ديشب شمارو تو خيابون با خانم
مريم افروز ديدن من انكار كردم اما اون
تكرار مي كرد و تعكيد كرد ديگه به آموزشگاه نرم
وجودم آتش گرفته بود دلم مي خواست اون رو تكه تكه كنم
دلم مي خواست واقعيت رو بهش بگم و به اون بگم كه
زندگي من به هيچ كسي ربطي نداره و من اجازه نمي دم
كسي در اون دخالت كنه اصلا به تو چه من
مي خوام با اون ازدواج كنم چرا من


اينهمه دختر و پسر تو خيابون باهم هستن و
صحبت مي كنن چرا از بين اين همه آدم تو
اومدي براي من تسبيح به آب مي كشي كجاي
دين اسلام و قرآن خدا گفته عزيزي رو از عزيزي
جدا كن در حالي كه هردو نيت خير تشكيل زندگي
مشترك رو دارن من خالم از آدمها فظول اونهاي كه
خودشون تو كثافت دست وپا ميزنن و بقيه رو آزار مي دن
و تسبيح به آب مي كشن حالم به هم مي خوره
دلم مي خواد اين طور آدمها رو تكه تكه كنم
اونهارو از عزيزترينشون جدا كنم من اون رو هرگذ نمي بخشم
اون منو كشت و زندگيم رو ويران كرد او آرزوهام رو ازم گرفت
و روز آخرت اگه خدا به پام بيفته تمام پيامبرهاش اتماس كنه
وحتي اگه خدا منو در قرع جهنم قراربده اونو نمي بخشم
اون تهديد كرد آبروي من و خانوادم رو ميريزه و غيره
آبروي من ارزشي نداشت اما خانوادم نه
من ديگه اون آموزشگاه نرفتم و بعدها فهميدم مريم هم
ديگه اونجا نرفته عشق من دنياي من ديگه به من زنگ نزد
بعد از مدتي كوتاه به اسرار من از اون محل رفتيم
چون اون محل برام غير قابل تحمل  و درد ناك بود
هنوز وقتي كنار خيابونهاي شهر راه مي رم با تمام
وجودم آهي مي كشم در حالي كه  هر گوشه شهر اونو مي بينم
نمي دونم مريم كجاست و چه اتفاقي براي اون افتاد و چي شده
هميشه چشم به راه اون هستم
من از دوستم خاستم اين داستان زندگي من رو بنويسه
و تو وب زيباش قرار بده تا همه حال منو بفهمن
شايد روزي مريم هم به اين وب بياد و احساس
منو بفهمه و بدونه تا آخر عمر قلبم براي اون ميتپه
براش ميميرم و دوستش دارم


........................
عشق يعني گمشدن در نگاه گرم يار
عشق يعني مست گشتن بي شراب
عشق يعني كور گشتن زير نور يار
عشق يعني خيش را در ديگري ديدن
عشق يعني زندگي در يك بدن
عشق يعني ديدن يك يار بس


   
 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

 

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ..

 

.تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

 

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

 

تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم

 

را پنهان خواهم کرد ....

 

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 9:57 | لینک  |