به نام او
به چه نگاه مي كني؟
اول سكوت كرد
طولي نكشيد كه آرام زمزمه وار شروع كرد
به آرزوهايم
با نگاهش همراه شدم
به نظر من چيز جالبي آنجا نبود
آنجا كه چيزي نيست؟
بيشتر دقت كن
باز نگاه كردم اما اينبار با دقت بيشتري
ولي باز همان چيزهاي را ديدم كه قبلا ديده بودم
اما چيزي نگفتم سكوت كردم
تا شايد خودش بگويد؟
لحضه هاي سكوت مرا آزار ميداد
به چشم هايش خيره شدم
او بي توجه بود
نگاهش به نقطه اي دور خيره مانده بود
از چشمانش حاله هاي از نور و اشك در ژرفاي
آسمان آبي مي درخشيد
نمي دانم چه در ذهنش گذشت كه آن گونه باراني تند ازاشك
بر گونه هايش كه همچو ابرهاي سفيد آسمان لطيف و ظريف بود
شروع به باريدن كرد
نگاهم به نگاهش بود گوشم به صدايش
ولي افسوس جز اشك ريختن در سكوت كاري نمي كرد
اشك هايم نا خدا گاه جاري شد نمي دانم چطور
اما او متوجه اشكهايم شد
سرش را برگرداند
نگاهش را از دور دزديد به چشمانم خيره شد
لبخندي بي احساس زد
لبهاي سرخش را آرام
همچو شكوفه هاي بهاري گشود
و با صداي نازش كه همچو صداي زيباي
چرخش نسيم در گلزارهاي پر گل بهاري مي چرخد
تو چرا گريه مي كني؟
به چشمان آبيش كه همچو آبي دريا هنوز اشك در آنها
همانند موجهاي خروشان به ساحل گونه هايش مي خورد
و بر چهراش جاري مي شد
خيره شدم او نگاه ها را خوب مي شناخت
چشمانم را با گوشه دستمال گلدوزي شده صورتي كه در دستم بود
آرام از اشك پاك كردم
با چشمانش به دو صندلي در داخل اتاق اشاره كرد
فهميدم بايد آنها را به روي تراس بياورم
درنگ نكردم
صندلي هارا درست در لبه تراس نزديك نرده ها گذاشتم
لبخند رضايتي بر لبهايش نقش بست
نشست
با دست اشاره اي به صندلي خالي كنارش كرد
ذوق زده شدم
متوجه شدم مي خواهد در كنارش بنشينم
با اشتياق نشستم
دستش را دراز كرد
دستانم را گرفت
به آرامي در دستان نرمش كه همچو پر قو سفيد و لطيف بود
نوازش كرد
نا خداگاه لب به سخن گشود
مي خواهم داستان زندگيم را برايت بگويم
با اشتياق و تمام وجود آماده شنيدن شدم
بايد داستان زندگي جالب پر حيجاني باشد
آهي كشيد
سرش را برگرداند
به دور دست خيره شد
دستانم هنوز در دستانش بود
سال ها قبل
وقتي هنوز در رويا هايم گذران مي كردم
روزها را به گردش در طبيعت و نقاشي مناظر
دلنشين پر احساس
و
شبها را گوش به داستانهايي مي سپاردم
كه دايه ام از عشق دختران و پسران جوان ميگفت
مي گذراندم
در همان دوران بود
در يك روز بهاري از قصر بيرون رفتم
از مناظر تكراري خسته شده بودم
تصميم گرفتم كمي دور تر بروم
به جا هاي كه تا آن روز آنجا ها را
فقط از دور ديده بودم يا از حرفهاي
ديگران در باره آن شنيده بودم
كونج كاوي مرا پيش برد
از قصر دور شدم
تنها بودم
از آن تپه عبور كردم
آن سوي آن تپه
كمي آن سو تر جنگل كوچكي نظرم را به خود جلب كرد
بسيار گرسنه بودم
كمي از ظهر گذشته بود
گرسنگي كم كم بر من چيره مي شد
از دور درخت سيبي نظرم را به خود جلب كرد

بسيار پر شاخ و برگ بود و تنومند
از ظاهرش پيدا بود بايد در خت كهن سالي باشد
سيبهاي آويزان سرخ بر شاخه هايش
كه از شدت آب دار بودن و رسيدن
با نسيمي كوچك از شاخه ها جدا مي شدند
و به زمين مي افتادن دهانم را آب مي انداخت
با شوق مانند تشنگان گير افتاده در كوير
كه به دنبال سراب مي دوند به سوي آن دويدم
از ميان شاخ و برگها و نهالهاي كوچك گذشتم
وقتي خوشهال به درخت رسيدم
ناگهان چشمم به جواني افتاد
كه رو ي زمين افتاده بود
چهره اش گلي و نامشخص بود
ترسيدم
ابتدا انديشيدم مرده
اما كمي كه بيشتر دقت كردم
متوجه شدم هنوز نفس مي كشد
نمي دانم چطور بر ترسم چيره شدم
بي اختيار و به سرعت
كنارش روي زمين نشستم
سرش را روي پاهايم گذاشتم
دستمالي كه در دشتم بود را
باظرف آب مرتوب كردم
آرام بر روي صورتش كشيدم
چهره اش تميز شد
ديگر گلي بر چهره نداشت
به جواني 22ساله مي ماند
سرش را بالاتر گرفتم
اندكي آب به او خوراندم
انگار حالش كم كم داشت جا مي آمد
از لباسهايش معلوم بود
كشاورز است
به پلك هايش كه آرام آرام
تكان مي خورد خيره ماندم
كمي تول كشيد تا چشمانش را باز كند
چشمانش زيبا بود
هنگامي به آنها نگاه كردم قلبم لرزيد
دنيا بر سرم چرخيد
زبانم از كلام گفتن باز ماند
احساس كردم
همچو داستانهاي دايع ام عاشق شده ام
با ديدن من حسابي جا خورد
و شكه شد
از لباسهايم فهميد كه من ملكه هستم
به سرعت با آن كه سرفه مي كرد
بلند شد و در برابرم تعزيم كرد
زبانم بند آمده بود
نمي دانستم چرا نمي توانم
با او همچو ديگر رايت ها برخورد كنم
هر چه در برابر اين نيرو مقا ومت كردم
بي فايده بود
در برابرش زانو زدم
و به چهره اش خيره شدم
همچنان سرش پاين بود
با دستم سرش را بلند كردم
درست در روبرويم
به چشمانش خيره شدم
ديگر جايگاه خودم را فرا موش كردم
مست نگاهش شدم
نمي دانم چطور توانستم
و آيا من بودم كه گفتم
دوستت دارم
پسرك از خجالت رويش را
به سرعت برگرداند
سيع مي كرد نگاهش را از من پنهان كند
اما او هم نمي توانست
احساسش را از چشمانش خواندم
بلند شد چند قدم از من دور شد
ام نتوانست بيش از آن دور شود
سريع برگشت در برابر پا هايم به خاك افتاد
من هم خودم را همچو او به خاك انداختم
دستم را به نوازش صورتش بردم
سرش را بلند كردم
اشك در چشمانش حلقه زده بود
توان سخن گفتن نداشت
به يك باره با هم همنوا به يك ديگر گفتيم
دوستت دارم
و هردو براي مدتي كوتاه در سكوت
فرو رفتم
مدتي بعد اين سكوت شكست
و شروع كرديم به صحبت كردنهاي عاشقانه
در حالي كه هر دو خوب مي دانستيم
هرگز نمي توانيم با هم ازدواج كنيم
و اين نكته اي زجر آور بود كه
همچو تيري در قلبمان فرو مي رفت
اين گونه بود كه من در يك روز زيبا
زيبا ترين روز و لحضه زندگيم
عاشق شدم يك عشق افسانه اي و اقعي
مدتها گذشت و ما هر هفته بسته به ضرورت
در زير همان درخت سيب سرخ مقدس بهشتي
كه آن را درخت عشق مي ناميديم
يك ديگر را مي ديديمو با هم به صحبت مي نشستيم
ما يك ديگر را عاشقانه و پاك دوست داشتيم
اينگونه من ملكه اين سرزمين عاشق يك
رايت شدم چيزي كه هيچ كس نمي پذيرد
و يك ديگر را مي پرستيديم
اما
اين خوشي با آمدن شاهزاده سرزمين مجاور
رو به سياهي رفت
پدر تاكيد مي كرد تا با شاهزاده ازدواج كنم
و من سر سختانه مخالفت
مي دانستم اگر جريان عشق مرا بداند
حتمي آن پسر را كه تمام وجودم
در نگاهش بود را خواهد كشت
و من همچنان اين راز را در سينه پر خون
نگاه داشتم
و سر سختانه مقاومت مي كردم
تا سر انجام آن روزي كه از آن وحشت داشتم فرا رسيد
پدر مرا در برابر شاهزاده قرار داد
و شاهزاده سيع در روبودن قلب من كرد
اما بي فايده بود
چون قلبي نبود كه او به دست بياورد
سر انجام پدر كه با مقاومتهاي شديد من رو برو شده بود
از سوي من جواب مثبت داد
و مرا تسليم خواسته هاي خودش كرد
در تمام اين مدت پسرك از اين ماجراها بي خبر بود
يعني خودم چيزي به او نمي گفتم
اما ديگر وقتش بود او حق داشت از ماجرا آگاه شود
آخرين روزي كه او را ديدم
ماجرا را برايش باز گو كرد
خوشكش زد دنيا دور سرش چرخيد و به زمين خورد
او از حوش رفته بود
به حوشش آوردم مدتي طول كشيد
و وقتي به حوش آمد بازويش را گرفتم
و شتا بان به او گفتم بيا تا با هم بگريزيم
اندكي به من نگاه كرد و گفت
نه
اگر پدرت آگاه شود سر از تنت جدا خواهد كرد
به كجا تمامي اين سرزمينها از آن پدرت است
راست مي گفت
به سختي از هم جدا شديم
و اينك كه لحضه ازدواج من است
مي دانم او زير آن درخت مقدس ايستاده است و به من
مي نگرد و من اينجا ايستاده ام و به تمام آرزوهايم
كه آن سوي آن تپه خوشك زير درخت مقدس
ايستداده مي نگرم و با او ودا مي كنم
حرفهايش كه تمام شد آهي كشيد
چشمانش لرزيد و بغضي كه در گلويش
سنگيني مي كرد تركيد
و اشك كه همچنان مي آمد
حس عجيبي داشتم
احساس هم دردي
محكم ايستادم و به او گفتم
تو ديگه چه عاشقي هستي
آيا واقعا عاشقي عاشق از جانش براي
رسيدن به عشقش مگزرد
اما تو چطور مانند پير زنهاي دربار كه بيوه
شده اند اينجا نشسته اي و گريه مي كني
او مانند بچه ها آرام و ساكت نشسته بود
و با همان حالت به من نگاه مي كرد
براي لحضه اي احساس كردم انسان مهمي شده ام
چون حرفهايم براي او مهم بود
بلند شو و برو پيش عشق واقعيت مهم نيست چي ميشه
مهم انه كه تو به خواستت برسي
او انگار انتظار مي كشيد اين حرفها را از كسي بشنود
بلند شد اشك هايش را پاك كرد
در اين هنگام ملكه مادر وارد شد و با لبخند گفت
وقتشه دخترم
ملكه دست مرا محكم گرفت به چشمانم
خبره شد و گفت بله حالا وقتشه
و به سرعت مرا به دنبال خود كشاند
از پله ها به سرعت پاين رفتيم
هيچ كس را نمي ديد بي توجه به همگان
سوار اسبي شد كه جلوي قصر بود
و من كاري جز مكم گرفتن او كه از اسب
به زمين نخورم نداشتم
تا خت و تاخت تا به پشته تپه رسيديم
درخت سيب آنجا بود
او راست مي گفت آن جوان آنجا بود در كنار درخت
دراز كشيده بود
ملكه از اسب پياده شد و به سرعت به سمت او دويد

و نام او را صدا مي زد
به پاي درخت رسيد
و فريادي كه هيچ گاه از ياد نمي برم بلند شد
فوري از اسب پاين آمدم و به سوي آنها دويدم
جواني را ديدم كه بر روي زمين دراز كشيده بود
و جاي يك چاقو بر قلبش كه از آن خون مي آمد
ملكه همان طور بر روي پيكر بي جان آن جوان بي حركت
افتاده بود با آرامشي عجيب
جلو رفتم ملكه را صدا كردم
دستهايم را دور كمرش اندختم آرام بر گرداندمش
خون در دستانم جمع شده بود
ملكه با همان خنجري كه عشقش خود را كوشته بود
كوشت تا شايد در عالم باقي به يك ديگر در كمال آرامش
و خلاص از دق دقه ها اين دنيا برسند
خورشيد غروب مي كرد و آسمان
در غم در گذشت دو عاشق جامعه سياهش را
به تن مي كرد و من در كنار پيكر دو عشق
زير درخت مقدس ايستاده بودم و در روبرويم
جمله دوستت دارم كه با خون بر روي تنه
درخت مقدس نوشته شده بود
نويسنده:محمد.م.ب

