تبليغاتX
کوهستــــــــــــان صورتـــــــــــــــی
داستان -شعر- عکس -خاطرات و مطالب عاشقانه

پسری می رفت

دختریي او را ديد و دنبال او روان شد

پسری پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟

دختر گفت : برتو عاشق شده ام

پسر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، برادر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو

دختر از آنجا برگشت و پسری بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد پسر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟

پسر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟؟؟؟

خدا حافظ
در يك اتاقك كوچك شاكي و قاضي تنها نفراتي بودند كه انتظار او را مي كشيدند
اين دادگاه همانند دادگاه هاي كه در جاهاي ديكر نبود كه عده انبوهي آدم
در آن نشسته و انتظار محاكمه متهم را مي كشند آن دادگاه ها ساخته تخيل
آدميان است اما اين داد گاه واقعيست شاكي انتظار مي كشيد و چشم به در دوخته
لحضه اي درب را زدند تق تق آنان كه آن سوي درب ايستاده بودند در انتظار اجازه
قاضي جهت ورود درب را به صدا در آورده بودند
قاضي زحمت چنداني به خود ندند چون اين پرونده نيز مانند پرونده هاي
ديگري كه از سر باز كرده بود
ديگر دستور به دار آويختن يك انسان با لغزش قلم برايش عادي و كسل كننده بود
آرام .آرام تر از آن كه خود بشنود گفت بفرمايد
در باز شد او چشمانش را از درب دزديده بود انگار ديگر برايش مهم نبود
به سوي ديگر خيره شد
او در چهار چوب در بود هيكل لاغر و نهيفش به سختي  قابل شناساي بود
از بس شكنجه شده بود پا هايش توان ايستادن وحتي تحمل آن تن لاغر استخاني  او را نداشت
به او نگاه مي كرد با نگاهي سرشار از عشق واشك هاي كه از وجودش بر گونه هاي
سرخ شده از سيلي هاي شكنجه  جاري مي شد اما بي فايده بود او رويش را از او برگردانده بود
و نمي خواست هيچ چيز و هيچ كس را جز خود ببيند
زير بغلهايش را گرفتند به زحمت قدم از قدم بر مي داشت در اين لحضه بود كه او
صداي بردگي خود را از زرب آهنگين زنجيرهاي كه به پايش بسته شده بود و بر زمين
كشيده مي شد مي شنيد باور كردنش براي او كه مدتها اين زنجيرها به پايش بود ولي صدايشان
را نشنيده بود جالب بود نيش لبخندي زد او را آوردند و روبروي قاضي در جايگاه متهم ايستاده نگه
داشتند به خود نگاهي انداخت سرش را بلند كرد و به قاضي خيره شد به لبها و قلمي كه او در دست داشت

Jess - Ocean 2 / Janaka Rodrigue
مي دانست حكم چيست اما هنوز اميد وار بود كه ان نباشد تفلي فكر مي كرد قاضي او را درك مي كند
قاضي با آن چكش بي ادالتيش بر سر چوبي كوبيد كه روزي شاخه اي سرسبز بر درختي سر بلند
در جنگلي وحشي بود و از همه خواست كه بر خيزند
شاكي از جا بلند شد با نگاهي مغرور آميز به قاضي خيره شد تا حكم را بخواند
قاضي شروع كرد:آقاي محترم شما متهم هستيد كه قلب كوچك و ضريف خود را
به اين خانم داديد و ابراض عشق كرديد شما محكوم هستيد چون حق اين كار را نداشتيد
شما محكوم ايد چون ساده زود باور راست گو و با احساس هستيد عشق يعني مرگ
و تو اين را خوب مي داني و در جلسات قبل به جرم شما رسيده شد و حالا
وقت خواندن حكم است آيا حرفي يا دفاعي  قبل از خواندن راي دادگاه داريد
متهم سرش را آرام تكان داد و گفت :بله آقاي قاضي اينهاي كه گفتيد جرم من
نيست جرم من مرد بودن است جرم من اين است كه  زيباي را دوست دارم
و به دنبال زيباي هستم و مي خواهم در كنار كسي باشم كه مرا درك كند كسي كه
با من در اين مسير جبري دنيا همراهي كند
عشق جرم نيست جرم من اعتماد زود باوري ودلسپردگي است
بله آقاي قاضي من مجرم و گناه كارم و جرم خود را قبول دارم
رو به پنجره اي كرد كه رو به آسمان باز بود و گفت به اميد آزادي از قيد و بند اين تن
و تنهاي  و بعد چشم به قاضي دوخت براي خواندن راي
او بي آن چه حركتي كند  مغرور ايستاده بود و هيچ نمي گفت
لحضه خواندن راي فرا رسيد قاضي برگه اي را در دست گرف و گفت
با توجه به اصل بي تفاوتي بند غرور تبسره فراموشي شما
محكوم به ادام با تناب دار در قلب اين خانم هستيد زمان چند ثانيه بعد
پايان دادگاه
سرش را برگرداند تا براي آخرين بار ا را ببيند اما او بي تفاوت سرش را برگرداند
دستانش را گرفتند  و به سمت در بردند  در را باز كردند و او تا آخرين لحضه
تشنه حتي يك نگاه او بود
درب كه بسته شد همه فضاي دادگاه تاريك شد  و جز از آن پنجره كوچك رو به
آسمان نوري به داخل نمي آمد
آن پنجره رو به كجا باز می شود؟

Window

زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست

 

زيستن در پيله پروانه چيست؟

 

زندگي کن ؛

 

زندگي افسانه نيست گوش کن !

 

دريا صدايت ميزند؛

 

هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛

 

با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست؛

 

قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛

 

زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست؛

 

اين تمامش ماجراي زندگيست..

نوشته شده توسط محمد در ساعت 18:25 | لینک  |